تبلیغات
عندلیبان
logo
:: آدرس جدید
آدرس جدیدی در کار نیست، آدرس ما همیشه Andaliban.ir هستش (اگه خدا بخواد)
                                      
لینک ثابت پیام دوستان ( ) جمعه 5 بهمن 1386 ساعت10:01 ق.ظ

:: چرخه
  مستقیم؟ ... بفرما بالا ... بارون قشنگیه، هوا خیلی خوبه ... برای پولدارا خوبه، برای ما که بخاری ماشینمون اینجا رو با یخچال اشتباه گرفته و همش داره باد یخ میزنه، خیلی هم بده ... نه آقا برای همه خوبه ... با اشاره دوتا بچه ای رو به من نشون میده که زیر پلِ تقاطع خیابون حافظ نشستن تا خیس نشند ... یکدفعه یادم افتاد که این دوتا بچه رو صبح دیدم که داشتن سر چهارراه گل می فروختند ... بعدش ادامه میده: روز به روز ضعیفها، ضعیفتر میشن و قویها هم قویتر ... ممنون هفت تیر پیاده میشم (جمعه، دوم آذرِ 1386)

فلکه دوم؟ ... با اشاره میگه بیا بالا ... هوا دیگه داره سرد میشه، من با تک تک سلولهای بدنم، سرما رو درک می کنم ... حرفی نمیزنه ... بعد از چند دقیقه ... امروز آخرین باکِ بنزینم رو زدم ... خرج دانشگاه رو باید با همین ماشین جور کنم ... ای کاش فقط دانشگاه بود ... چی میخونی؟ ... الکترونیک، شهرری ... ترجیح دادم ادامه ندم ... اوایل دوست نداشتم کسی بفهمه مسافرکشی می کنم، ولی حالا دیگه با این برچسب نارنجی روی ماشین، کلاً تابلوشدم ... ممنون، پیاده میشم... (امروز)

اون دانشجو، یا اون کارمندی که برای تامین خرج ماشینش، سرراهِ محل کارش مسافرکشی می کنه، یا حتی اون راننده تاکسی عصبانی که خیلی وقتا تو مسیر نوبنیاد تا پارک وی میبینمش، اون خانم محترم که دلش به حال آدم میسوزه و برای اینکه تو این هوای سرد، وجدانش راحت باشه، شما رو سوار میکنه تا به یه جایی برسونه، یا اون آقایی که وقتی می خواستم بهش پول بدم، کلی ناراحت شد که چرا فکر کردم مسافر کشه ... همه و همه ... دست به دست هم میدن تا با چرخوندن چرخِ ماشینشون، چرخه حیات شهر رو حفظ کنند ... و گاهی اوقات نگاههای سرد ما زندگی رو به کامشون تلخ می کنه ...
                

لینک ثابت پیام دوستان ( ) سه شنبه 27 آذر 1386 ساعت11:12 ق.ظ

:: Virtual people
  ارائه درس رفتار سازمانی من و حسین و میثم در مورد Teamwork بود، که همین یکشنبه تموم شد. تو بخشی که قرار بود من ارائه کنم، بحث Virtual team رو هم اضافه کرده بودم.

یکی دیگه از دوستان هم روز سه شنبه مبحث سازمانهای مجازی (Virtual enterprise) و انتخاب تامین کننده برای اینچنین سازمانی را ارائه کرد.

خوب طبیعتاً با این روند، امروز که چهارشنبه بود، باید کلاً به صورت مجازی از خواب بیدار می شدم، مجازی می خوردم، مجازی می خوابیدم و حتی مجازی فکر می کردم.

نتیجه این همه مجاز و مجازبازی این شد که به فکرVirtual people  افتادم و با خودم گفتم که امروز تو وبلاگ یه چیزی در این مورد بنویسم و کلی نظریات و تفکرات خودم رو به رخ خوانندگان بکشم :)

اما قبلش یه فکری زد به کله ام و گفتم شاید یه آدم دیگه هم در این مورد فکری کرده باشه و نظراتش رو تو این مجازستان ثبت کرده باشه ( لطفا به فرآیند مدیریت دانش در این پروسه توجه کنید- قابل توجه نعیم عزیز) ... همینطور هم بود ... می تونید این مقاله رو ببنید ...  البته منظور من دقیقاً آدمهای این مقاله نیست، بلکه آدمهایی هستند که فقط یک سری مشخصات فرضی دارند و می تونند زندگی کنند ... مثلاً می تونند مرد یا زن باشند و ایرانی یا چینی باشند و ...

ولی این آدمیزاد چه کارها که نمی کنه؛ دنیای آدمهای مجازی رو تصور کنید:

هزارن آدم می تونند فقط بر روی یک هارد دیسک زندگی کنند، تو ساعات خاصی با هم ملاقات کنند، بخوابند و ساعت کار بانکهاشون رو تغییر بدهند ویا مثلاً مصرف برق رو سهمیه بندی کنند، می تونند سازمانهای غول پیکری تشکیل بدهند و مثلاً تو دانشگاههاشون برای اداره این سازمانها مدیرانی با کفایت ( مثل خود ماها!!) تربیت کنند ...

از طرف دیگه فکر مجازی بودن خودِ ما هم تو این لحظه به ذهن میاد، که آدمو یاد فیلم ماتریکس و اون داستانهای عجیب و غریب میندازه ...
                  

لینک ثابت پیام دوستان ( ) چهارشنبه 21 آذر 1386 ساعت07:12 ق.ظ

:: بوی بهشت
          
بوی بهشت-حسام ادین سراج

           

حتی شلوغترین پارکهای تهران هم تو این فصل از سال، بعد از تاریک شدن هوا خلوت می شند. این پارک نزدیک خونه ما هم که تو شبای تابستون جای سوزن انداختن نداره، از این قاعده مستثنا نیست.

ساعت حدود 10شب بود که کفش و کلاه کردم و زدم بیرون تا چند دقیقه ای (شاید هم چند ساعتی!) پیاده روی کنم.

آلبوم بوی بهشتِ حسام الدین سراج رو برای کوش کردن انتخاب کرده بودم؛ کلاه کذایی، مشکی و لبه دار خودم رو (که حسین خیلی ازش بدش میاد) رو تا انتها کشیده بودم پائین به طوری که فقط یک متر جلوتر از خودم رو می دیدم.

پارک تقریباً ساکت بود، هیچ کس و هیچ صدایی ... به جز حسام الدین سراج که تو گوش من نجوا می کرد ...  پیاده روی تو اینجور وقتا از هر کار دیگه ای لذت بخش تره؛ حالا تازه زمستون که بشه و برف هم بیاد که دیگه آخرشه ... حدوداً 45 دقیقه ای فقط راه رفتم و به صدای حسام الدین سراج گوش دادم.

وقتی که دیگه داشتم برمی گشتم، جمعیتِ حدوداً صد نفری تو یه گوشه پارک نظرم رو جلب کرد، رفتم جلو تا ببینم چه خبره ... وقتی خوب نزدیک شدم گوشی رو از گوشم در آوردم تا ببینم چه خبره ... اولش فکر کردم که مسافرن و امشب می خوان اینجا بمونند ... آخه دو تا اتوبوس اونطرف پارک، توقف کرده بودند ... ولی بعد با شنیدن صدا فهمیدم که اشتباه کردم ...

من، حسن، سه ماهه که پاکِ پاکم.

جمعیت همه با صدای بلند: ماشاالله حسن

من، علی، دوازده ماهه که هیچی نکشیدم.

جمعیت همه با صدای بلند: ماشاالله علی

...

یادمه یه بار یه روانشناس تو رادیو می گفت: همه افرادی که دچار اعتیاد می شند، در ابتدا اصلاً تصور نمی کنند که ممکن است، اسیر این غول بی شاخ و دم بشند.

چند روز پیش شنیدم که درصد شناخت دانش آموزان از کراک به مراتب بیشتر از تریاک یا سایر مواد مخدر است و...

بگذریم

آهنگ بوی بهشت از آلبوم حسام الدین سراج به همین نام رو برای دانلود میذارم.            دانلود کنید

امیدوارم لذت ببرید.
                   

لینک ثابت پیام دوستان ( ) جمعه 16 آذر 1386 ساعت12:12 ب.ظ

:: کلاس جهانی
  این روزا یه دغدغه دیگه هم به همه دغدغه هام اضافه شده ... پایان نامه ... البته امیدوارم این پایان نامه، پایانِ نامه نباشه ... چیزی که بیشتر از خود پایان نامه مهمه، اینه که در مورد انتخاب استاد کلی محدودیت وجود داره و باید سریعتر استاد رو انتخاب کنیم و قاعدتاً ظرفیت اساتید خوب ( از نظر دانشجو ) هم زود پر میشه ... موضوع دیگه اینه که شش ماه قبل از دفاع، باید پروپوزال تصویب بشه

در واقع این ترم شلوغ ترین ترم منه، چون ترکشهای ترم قبل هنوز دارن برجک مارو میزنند، از طرف دیگه درسهای این ترم و پایان نامه هم که ...

 

همکلاسیهای محترم بنده لطف کنند و حتماً یه سری به این لینکها بزنند :

http://www.wcm-society.com
http://hr.blogfa.com  وبلاگ افشین دبیری، یکی از مترجمان کتاب طرح ارزش آفرینی منابع انسانی
                        

لینک ثابت پیام دوستان ( ) سه شنبه 13 آذر 1386 ساعت11:12 ق.ظ

:: مطالب پیشین
صفحات وبلاگ